صفحه در حال
بارگذاري است!
شکیبا باشید...
|
|
|
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد ؟ نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی ، دم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را اشفته تر سازد بدین سان بشکند در من ، سکوت مرگبارم را
( دکتر شریعتی )
ديگه از دست تو و ترانه هات خسته شدم ديگه از شنيدن زنگ صدات خسته شدم چه جوري بگم هنوز خيلي دوست دارم ، ولي انگار از بيشتر از اين بودن باهات خسته شدم مني که عمرم و زندگيم تو چشماي تو بود باورت نميشه از رنگ چشات خسته شدم اينقدر نگام نکردي که ديگه زد به سرم از اون آتيش خوابيده تو نگات خسته شدم تو به من مي گي بي انصافم و حق داري بگي با کدوم بهونه بنويسم برات ، خسته شدم انقدر آب و هوا واسم عوض کردي که من آخر از دست همون آب و هوات خسته شدم گفتم اين کار و نکن ، کردي و رفتي و ببين ديدي آخر از تموم اون کارات خسته شدم حرفات انگار ديگه روي دل من نمي شينه انقدر عوض شدي که من به جات خسته شدم شب و روزات مث روز و شباي قديم نبود از دس تفاوت روز و شبات خسته شدم ديگه فرقي نداره پيشت باشم يا نباشم تو يه بي تفاوتي ، من از فضات خسته شدم دوس داري بري برو ، دلت مي خواد باشي بمون من که از تمام حرف و تصميمات خسته شدم يه روزي غريبه اي ، يه روزي آشنا ، من از بازي زشت غريب و آشنات خسته شدم واسه تو حتي ديگه شبا دعا نمي کنم راستشو بخواي ديگه من از دعات خسته شدم من شکايت تو رو به کي کنم ؟ برم کجا؟ به جون خودت قسم ، نه ، به خدات خسته شدم چقدرببخشمت من ديگه چيزي ندارم به خدا از دس اين همه خطات خسته شدم روزي صد تا غم و غصه توي قلبم ميذاري منم آدمم ، از اين درد و بلات خسته شدم انقدر واست مي ميرم ، واسه من تب مي کني ؟ حق دارم ، از اين دل بي اعتنات خسته شدم کي مي دونه تو پشيمون شدي و نوشتي که حتي از ديدن عکس و هديه هات خسته شدم اي خدا ، اينو فقط من و تو و اون مي دونيم نشونم بده يه جور راه نجات ، خسته شدم خدا جونم خسته شددددددددددم
وقتی که رفتی
من عشق را در تو. تو را در دل . دل را در موقع تپیدن و تپیدن را به خاطر تو دوست دارم من غم را در سکوت سکوت را در شب شب را در بستر و بستر را برای اندیشیدن به تو دوست دارم. من بهار را به خاطر شکوفه هایش زندگی را به خاطر زیباییهایش و زیبایی را به خاطر تو دوست دارم من دنیا را به خاطر خدایش خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم حرف آخر دوستت دارم
از کدامین قبیله می آیی؟ قبیله سبز آرزوهایم نه مگر وقت رفتنت گفتی:میروم با غروب می آیم بعد تو هر پسین دلتنگی پنجره پنجره نگاه شدم شب که شد اشک ها مرا بردند رفتم و هم نشین آه شدم همه جاده های خاک آلود میشناسند انتظارم را در دل خود برای همدردی گریه کردند روزگارم را نکند شهر شرقی خود را ای سفر کرده برده ای از یاد یا که شاید سپرده ای دیگر غربتم را به هر چه باداباد بی تو ای مهربانتر از خورشید فصل هایم همه زمستانیست بی تو اینجا بهار هم حتی چشم هایش همیشه بارانیست
پیش تر ها بیش از این از عشق گفته بودم .
تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت ، خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. و به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقيست. بيا و لا اقل اين يك روز را زندگي كن. لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه مي توان كرد... خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي كه هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمي يابد، هزار سال هم به كارش نمي آيد. و آن گاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حركت كند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين مشت زندگي را مصرف كنم. آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و صورتش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيذ بگذارد. مي تواند... او در آن يك روز آسمان خراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد اما... اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد. روي چمن خوابيد. كفش دوزكي را تماشا كرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنهايي كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد. او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود.
|
About![]()
سه نقطه هايم را هنوز از تو يادگار دارم ... Archivesشهریور 1388خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 Links
پروفايل مدير وبلاگ |