تبليغاتX
هفت شهر عشق

هفت شهر عشق

الهي عاجز و سرگردانم.نه آنچه دارم دانم و نه آنچه دانم دارم

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد ؟   

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت  

ولی بسیار مشتاقم  

که از خاک گلویم سوتکی سازد  

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش  

و او یکریز و پی در پی ،  

دم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد  

و خواب خفتگان خفته را اشفته تر سازد  

بدین سان بشکند در من ،  

 سکوت مرگبارم را

  

( دکتر شریعتی )

+نوشته شده در دوشنبه 1388/06/09ساعت14:39توسط علی | |

ديگه از دست تو و ترانه هات خسته شدم

ديگه از شنيدن زنگ صدات خسته شدم

چه جوري بگم هنوز خيلي دوست دارم ، ولي

انگار از بيشتر از اين بودن باهات خسته شدم

مني که عمرم و زندگيم تو چشماي تو بود

باورت نميشه از رنگ چشات خسته شدم

اينقدر نگام نکردي که ديگه زد به سرم

از اون آتيش خوابيده تو نگات خسته شدم

تو به من مي گي بي انصافم و حق داري بگي

با کدوم بهونه بنويسم برات ، خسته شدم

انقدر آب و هوا واسم عوض کردي که من

آخر از دست همون آب و هوات خسته شدم

گفتم اين کار و نکن ، کردي و رفتي و ببين

ديدي آخر از تموم اون کارات خسته شدم

حرفات انگار ديگه روي دل من نمي شينه

انقدر عوض شدي که من به جات خسته شدم

شب و روزات مث روز و شباي قديم نبود

از دس تفاوت روز و شبات خسته شدم

ديگه فرقي نداره پيشت باشم يا نباشم

تو يه بي تفاوتي ، من از فضات خسته شدم

دوس داري بري برو ، دلت مي خواد باشي بمون

من که از تمام حرف و تصميمات خسته شدم

يه روزي غريبه اي ، يه روزي آشنا ، من از

بازي زشت غريب و آشنات خسته شدم

واسه تو حتي ديگه شبا دعا نمي کنم

راستشو بخواي ديگه من از دعات خسته شدم

من شکايت تو رو به کي کنم ؟ برم کجا؟

به جون خودت قسم ، نه ، به خدات خسته شدم

چقدرببخشمت من ديگه چيزي ندارم

به خدا از دس اين همه خطات خسته شدم

روزي صد تا غم و غصه توي قلبم ميذاري

منم آدمم ، از اين درد و بلات خسته شدم

انقدر واست مي ميرم ، واسه من تب مي کني ؟

حق دارم ، از اين دل بي اعتنات خسته شدم

کي مي دونه تو پشيمون شدي و نوشتي که

حتي از ديدن عکس و هديه هات خسته شدم

اي خدا ، اينو فقط من و تو و اون مي دونيم

نشونم بده يه جور راه نجات ، خسته شدم

خدا جونم خسته شددددددددددم

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 1388/03/31ساعت11:29توسط علی | |

 
 
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید
 
می گوییند فردا شما مرا به زمین می فرستید
 
 اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی آنجا روم؟

خداوند پاسخ داد : از میان تعداد بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفتم
 
او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد
 
 اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه

- اما اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم
 
 و اینها برای شادی من کافی هستند

خداوند لبخند زد :فرشته تو برایت آواز خواهد خواند
 
 و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود

کودک ادامه داد : من چه طور بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمیدانم؟
 
خداوند اورا نوازش کرد و گفت
 
 فرشته تو زیبا ترین و شیرین ترین واژه هایی را که تو ممکن است بشنوی
 
 در گوش تو زمزمه خواهد کرد و
 
با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی

 
کودک با ناراحتی گفت 

وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم ؟

اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت
 
 فرشته ات دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد
 
 و به تو یاد می دهد چگونه دعا کنی

کودک سرش را برگرداند و پرسید
 
شنیده ام در زمین انسان های بد هم زندگی میکنند
 
 چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟

- فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش تمام شود

کودک با نگرانی ادامه داد
 
 اما من همیشه از این که نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود

خداوند لبخند زد و گفت
 
فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد
 
و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت گرچه من همیشه درکنار تو خواهم بود

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد
 
کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند
 
 او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید
 
خدایا اگر من باید حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگویید

خداوند شانه اورا نوازش کرد و پاسخ داد
 
نام فرشته ات اهمیتی ندارد
به راحتی می توانی اورا مادر صدا کنی
 
 
مادرم هستی من ز هستی توست
        تا هستم و هستی دارمت دوست  

+نوشته شده در شنبه 1388/02/19ساعت23:28توسط علی | |

وقتی که رفتی
پشت پنجره ایستاده بودم وتو در میان رویاهای کاغذی ام قدم میزدی آرام صورتک پشت نقابت را برمیگرداندی تا شاید خنده ها یی صدایت را نبینم
هنوز بعد گذشت سالها من و اون پنجره وهمون رویاهای کاغذی منتظر لکه های وجودت هستیم......

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/01/13ساعت23:4توسط علی | |

من عشق را در تو. تو را در دل . دل را در موقع تپیدن و تپیدن را به خاطر تو دوست دارم من غم را در سکوت سکوت را در شب شب را در بستر و بستر را برای اندیشیدن به تو دوست دارم. من بهار را به خاطر شکوفه هایش زندگی را به خاطر زیباییهایش و زیبایی را به خاطر تو دوست دارم من دنیا را به خاطر خدایش خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم

 حرف آخر دوستت دارم



از کدام قبیله می آیی

از کدامین قبیله می آیی؟ قبیله سبز آرزوهایم

نه مگر وقت رفتنت گفتی:میروم با غروب می آیم

بعد تو هر پسین دلتنگی پنجره پنجره نگاه شدم

شب که شد اشک ها مرا بردند رفتم و هم نشین آه شدم

همه جاده های خاک آلود میشناسند انتظارم را

در دل خود برای همدردی گریه کردند روزگارم را

نکند شهر شرقی خود را ای سفر کرده برده ای از یاد

یا که شاید سپرده ای دیگر غربتم را به هر چه باداباد

بی تو ای مهربانتر از خورشید فصل هایم همه زمستانیست

بی تو اینجا بهار هم حتی چشم هایش همیشه بارانیست

+نوشته شده در جمعه 1387/12/23ساعت14:1توسط علی | |

پیش تر ها بیش از این از عشق گفته بودم .
اکنون چرا ساکتم ؟؟احساس می کنم که ذره  ذره ی بدنم اسیر سکونی وحشتناک است ! اکنون که در کنارت هستم چرا؟؟اکنون که در تو گمم چرا؟؟
چرا نمی توانم تمام آن چه هست را به تو بنمایانم ؟ انگار نه انگار که تمام وجودم دیوانه ی توست و من به تو چه می گویم !فقط همین دوستت دارم  ساده را !!
...تو مثل قصه های هزار و یک شبی
و فقط نه برای هزار ویک شب
که برای هر دمی
هر نفس کنار منی  ...
 
چند وقتی است که فکر می کنم که نکند تو خود منی!
اصلآ چه تفاوتی دارد ؟؟ من ؟ تو؟ ما ؟ همه ی این ها فقط ضمیرند برای صدا کردن .
حتی نامت هم آن چیزی نیست که من در تو می بینم .بزرگتر از آنی که در یک اسم جا شوی.
می خواهم احساسم را بنویسم : دوستت دارم .
باز هم تکراری شد و همان دوستت دارم ساده .تو اما دست کم نگیر .
دوستت دارم

+نوشته شده در سه شنبه 1387/12/20ساعت10:59توسط علی | |

تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت

تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت ، خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. و به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا  سكوتش  را شكست و گفت: عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقيست. بيا و لا اقل اين يك روز را زندگي كن.

لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه مي توان كرد...

 

خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي كه هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمي يابد، هزار سال هم به كارش نمي آيد.

 

و آن گاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.

او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حركت كند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين مشت زندگي را مصرف كنم.

آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و صورتش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيذ بگذارد. مي تواند... او در آن يك روز آسمان خراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد اما... اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد. روي چمن خوابيد. كفش دوزكي را تماشا كرد.

سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنهايي كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد.

او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد. او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود.

 

+نوشته شده در سه شنبه 1387/12/20ساعت10:53توسط علی | |